خرید بک لینک
ديشبباوجودتماماسترسهاىدردناكىكهداشتم،تواوجدردورنجخوابعزيزترينموديدم... قراربودبراىسفرىبرمفرودگاه. مثلاًرسيدهبودمبهفرودگاهامانمىدونم...انگاركههمهچيزعوضشد! يادمهتوامكنارمبودى؛ازكىنمىدونم. ولىبجاىاينكهبريمفرودگاهرفتيمخونهقبلىماكهدوبارهچيدهشدهبود... انگارپروازتمومشدهبودوحالامنوتوباهمتوسفربوديم. باهمكلى

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:15

گاهى با خودم فكر ميكنم اگه من بميرم تو چقدر ناراحت ميشى؟؟؟ كم يا زياد؟؟؟ شوكه ميشى؟؟ فقط بغض ميكنى؟ يا اشك ميريزى؟ يا زار ميزنى؟؟؟ اگه همونجا بغل دستت يهو قلبم بايسته....؟ واقعاً چقدر تو ممكنه ناراحت بشى؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:32 توسط غزالى |

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:15

فرداى اونروز بعد از اتمام جلسه باز بيرون ايستاده بودى و سيگار مى كشيدى...به رو خودم نياوردم كه چقدر ناراحتم و با بچه ها خودمو سرگرم صحبت كردم. يه لحظه چشمم بهت افتاد؛ نگاهت يجورى بود، انگار حس كرده بودى من از چيزى دلگير شدم.... شايدم كاملاً برات واضح بود كه چرا امروز باهات سرد برخورد كردم... منى كه

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:15

احساس ميكردم از شدت هيجان نفسم بند اومده...!

تو مترو بودم. همينجور فكر و خيالاى پر عشق و محبت هيجان انگيز قلبمو به تاپ تاپ مينداخت. از فكرش شادمان بودم. ازينكه تو خيالش باشم احساس خوشبختى ميكردم...

آخ كه چقد دلتنگش شده بودم! انگار نه انگار كه امروز اونهمه از دستش دلخور بودم...! باز عشقش شروع شده بود...

اما اينبار يه ماجراى بانمك و جديد تو راه بود!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 22:25 توسط غزالى |

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:15

چقدر روزهايى كه براى برخى جلسات قرار بود دورهم باشيم از بودنت كنارم خوشحال بودم... آره مى دونم، تو هنوز به من ابراز علاقه نكردم بودى و عملاً رابطه ايى وجود نداشت؛ ولى قلب عاشق من يه چيز ديگه ايى مى ديد و مى شنيد قلب من ما رو مال هم مى دونست، توى اين روزهاى جدايى عاشقانه منو تو رو كنار هم مى چيد. هر

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:15

غمى به دلم وارد شد با ديدنش! هنوز از دستش ناراحت بودم...زدم زير گريه، اول از قطرات اشك و بعد يواش يواش شد ضجه!... خودمم نمى دونستم چرا دارم اينطورى ميكنم؟! ولى حسى مداوم تكرار مى كرد:"تو اينو از دست نمى دى"، "اون مال توئه".... احساس ميكردم اونم از من خوشش مياد، ولى به طبع مردونه ش سعى ميكرد منطقى بر

برچسب: نویسنده: پارسا فلاح تاريخ: جمعه 9 تير 1396 ساعت: 0:15

صفحه بندی